دوستای خوبم آدرس وبلاگ من تغییر کرد:
منتظرتون هستم.
امروز سه شنبه روز آخر کاریمه
.... دیگه یه جورایی باید خودم رو با شرایط جدید وفق بدم.
البته قرار شده یه سری از کارای شرکت رو تو خونه از طریق اینترنت انجام بدم.
با اینکه یه وقتایی خیلی برای این روز لحظه شماری میکردم ولی الان یه کم میترسم.... نمیدونم تحمل خونه نشستن رو دارم یا نه!
منی که اصلا" عادت به خونه نشینی ندارم حالا باید چطور خودم رو سرگرم کنم!
البته تا دو ماه دیگه یکتا دنیا میاد و خب خیلی باهاش مشغول میشم.... اما تا دوماه دیگه رو چیکار کنم؟؟
از طرفی چون جفت من پایینه قبلا" دکتر بهم هشدار داده بود که از ماه هفت باید استراحتم رو بیشتر کنم.
خدا کنه این مدت هم به سرعت رد بشه.
همونطور که دیدید اسم دخملی ما هم تصویب شد.... یکتا خانومی....
جدیدا" شبا خیلی منو بی خواب میکنه... از بس که بالا پایین میپره.... یا همش یه طرفم جمع میشه....
کلا" تکوناش خیلی محکم و قوی شده و یه جورایی داره برای دنیا اومدن و دست و پنجه نرم کردن با دنیا خودش رو آماده میکنه.
این هفته مسلما" برنامه ام پر خواهد بود.
فردا که عید غدیره و باید یه سری به خانواده همسری بزنم ( چون بالاخره عید سید هاست) ....... پنجشنبه هم که خونه داییم دعوتیم و فکر کنم یه جورایی برنامه شب چله براه باشه.... البته شب چله شنبه است اما چون ما پنجشنبه دور هم جمع میشیم دیگه قرار شده که برنامه رو راه بندازیم.
شب چله اصلی که شنبه شب باشه و آغاز هفته ٣٠ برای من ، خونه مادر همسری میرم .
و در پایان میخوام خدا رو شکر کنم.... به خاطر چیزایی که بهم داده و ازش میخوام که صبرم رو زیاد کنه تا ناملایمات زندگی رو راحت تر بگذرونم. 
پنجشنبه 14 آذر برای سونو داپلر رفتم...
کوچولوی من همه چیزش عالی بود....
الان 28 هفته اشه.... و 1350 گرم وزن داره....
تو حالت استراحت 145 پیتیکو داره و موقع تکون خوردن تا 155 پیتیکو میرسه.
اما خیلی دلم میخواست دخملی رو رنگی میدیدم.... ولی حیف....
چشمای دخملم باز بود....
دستاش رو هم تکون میداد.... قربونش برم مشت دستش باز بود.
خیلی دوست دارم دخملی من..... دیگه چیزی نمونده تا بیای بغلم....
شنبه ٢/٩/٨٧ ( شب بعد از شام.... تو هال نشستیم )
همسری: میدونی الهام دیگه تو این دنیا هیچی و هیچی برای خودم نمیخوام... نه خونه نه ماشین نه پول... هیچی.... همه تلاشم اینه که فقط تو و این بچه تو آرامش باشید.
همسری: یادمه یه زمانی چقدر برام مهم بود که ماشین زیر پام چی باشه و یا خونه کجا بگیرم.... اما الان همه دلخوشیم اینه که پول بیارم و تو و این بچه خرج کنید. هی برای بچه اسباب بازی بخرم و هر چی دلش میخواد براش تامین کنم.
من:
عزیزم قدرت رو همیشه میدونم.... همه تلاشات رو میفهمم حتی اگه خدای نکرده شکست بخوری.... دوست دارم.
---------------------------------------------------
من و دخملی تو هفته ٢۶ هستیم. دخملی الان حدود ٩٠٠ گرم وزن داره و ٣۵ سانت قد.
همچنان درد دارم.. هر روز که میگذره سنگین تر میشم.
آخر هفته آینده باید دکتر برم تا برام سونوی سه بعدی تو هفته 28 بنویسه.
هنوز خریدی براش نکردم.... مامان عروسکهای دوران بچگیم رو از کمد درآورده و داره تمیز و مرتبشون میکنه.... عروسکایی که یه روزی نی نی من بودن و حالا قراره نی نی دخملی من باشن.
چند تا تیکه از لباسای نوزادیم رو هم که برام نگه داشته بود رو درآورده.... باورم نمیشه که اونقده کوچولو بودم.... خدایا تو چه عظمتی داری.
احتمالا تا آخر آذر سرکار میام...
خیلی تو دلم حرف دارم اما نمیدونم چرا به نوشتن نمیاد.
یه تحول بزرگ تو زندگیم داشتم و هنوز خودم گاهی اوقات باورم نمیشه که مامان شدم و موجودی وارد زندگیم میشه که حمایت کامل و همه جانبه منو میطلبه.
این روزا خیلی تحول و اتفاق تو زندگی مشترک داشتیم که مهمترینشون اینه که همسری مغازه گرفته و کارش به طور جدی شروع شده.
من و دخملی برای بابایی خیلی دعا میکنیم .... چون به توکل اون همه چیز اینطوری رقم خورد..... اما من دلم روشنه... اصلا" نگران نیستم.... چون مثل همیشه میدونم یه چیزی ...یه نیرویی.... مواظب و مراقب ما سه تاست.
بعضی وقتا یه چیز عجیب تو دلم احساس میکنم.
یه نیروی خاص
یا شایدم یه چیزی مثل اطمینان.... قوت قلب...
هرچی که هست به من خیلی انرژی میده.
چون از همه چیز خاطرم رو جمع میکنه... و اینکه همیشه یه چیزی هست که مراقب ما سه تاست.
چند شب پیش به همسری گفتم که گاهی خیلی به خدا احساس نزدیکی میکنم.
نمیدونم به خاطر وجود این فرشته کوچولوی تو دلمه ؟
یا من آدم خوبی شدم؟
بگذریم....
من و دخملی تو هفته 25 هستیم...
حال و روزم این روزا ... ای بدک نیست.... همچنان تو خواب و بیداری درد دارم.
بارها شده که به خاطر کمردرد از خواب پریدم.... یا از نشستن پشتم درد گرفته و به طور اضطراری باید دراز بکشم. اما هر چی هست شیرینه.
گاهی دلم برای دخملی تنگ میشه... میخوام زودی بیاد و بغلش بگیرم...
به این فکر میکنم که چه شکلیه... سفید و بوره یا سبزه و نمکی؟
بچه آرومیه و یا نه شیطون و میخواد دمار از روزگارم در بیاره.
به خیلی چیزا فکر میکنم... به گریه هاش... به حموم بردنش... به بازی کردنش... لباس عوض کردن و شستن خرابکاریاش......
بعضی وقتا تکوناش قطع میشه و من کلی نگران میشم.
خیلی شده که نصف شب از درد کمر بیدار شدم و دستم رو گذاشتم رو دلم....
البته انتظارات بیجا زیاد دارم... فکر میکنم تا دست رو دلم میزاره باید بهم جواب بده و دو تا تکون جانانه بخوره.... و اماااااااا اگه نخوره.... دلشوره همه وجودم رو میگیره.
دیگه چیزی به آخر راه نمونده.....
آذر.... دی ... بهمن.....
شایدم اسفندی شد!!!
ایناش مهم نیست... درد کشیدناش هم مهم نیست.... فقط از خدا میخوام که دخملم سالم و خوشگل و صالح باشه.... و مثل یه ستاره تو زندگیمون بدرخشه.... همین.


